خط بستن

لغت نامه دهخدا

خط بستن. [ خ َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) مخطط شدن جوان ساده رو. موی بر عارض جوان درآمدن. ( از آنندراج ):
سبزه ها از لاله زار خاطر شانی دمید
تا لبش خط زمرد رنگ بر بیجاده بست.ملا شانی تکلو ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

مخطط شدن جوان ساده رو موی بر عارض جوان در آمدن.

جمله سازی با خط بستن

💡 هر بنده که بگریخت ز احسان خداوند آزاد کنش کاو نشود رام به بستن

💡 چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من روا بود، بزنخ بر مرا تو چاه مکن

💡 غنیمت می شمارم صحبت گل، نیستم بلبل که عمرم بگذرد ایام گل در آشیان بستن

💡 مهر خاموشی سپرداری کند اسرار را بستن لب ازگهر باشد نگهبان صدف

💡 دیده بستن ز جهان فیض و گشایش دارد چون گدا کور شود برگ و نوا می‌بیند