لغت نامه دهخدا
خر تاختن. [ خ َ ت َ ] ( مص مرکب ) خر دوانیدن. خر را با دویدن بحرکت درآوردن:
چه تازی خر به پیش تازی اسپان
گرفتاری بجهل اندر، گرفتار.ناصرخسرو.
خر تاختن. [ خ َ ت َ ] ( مص مرکب ) خر دوانیدن. خر را با دویدن بحرکت درآوردن:
چه تازی خر به پیش تازی اسپان
گرفتاری بجهل اندر، گرفتار.ناصرخسرو.
خر دوانیدن خر را با دویدن بحرکت در آوردن.
💡 وز اتفاق تاختن او به روز و شب با روز روشن است شب تیره مُقْتَرن
💡 یک ضربت از حسامش و یک لشکر از عدو یک تاختن ز بیژن و یک بیشه از گراز
💡 من نبيره رسول خدا هستم، مرا بى گناه كشتند و سپس با تاختن اسب عمدا بدنم را خردكردند.
💡 مالك گفت: پس به اندازه يك ميدان اسب تاختن مهلت دهيد تا پيروزى را ببينيد.
💡 گر ایستاد حریفی اسیر عشق بماند و گر گریخت خیالش به تاختن بکشد
💡 برفت و تاختن آورد رنج بر سر من غمی نبود که جز گرد منش جولان بود