لغت نامه دهخدا
حرف انداز. [ ح َ اَ ] ( نف مرکب ) سخن گو. متکلم. || دونده در سخن دیگران. عیار در سخن.
حرف انداز. [ ح َ اَ ] ( نف مرکب ) سخن گو. متکلم. || دونده در سخن دیگران. عیار در سخن.
سخن گو متکلم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 «اگر شما دارید این متن را میخواند یعنی من سرانجام خودکشی کردهام و نتوانستهام جلوی زمانبندی انتشار این متن را بگیرم. لطفاً غمگین نباشید. اینطوری بهتر است. این زندگی ارزش زنده بودن من را نداشتم؛ زیرا من یک ترنس هستم. دلم میخواهد دربارهٔ این حسم توضیح بدهم اما این نوشته به اندازی کافی طولانی هست. اما اگر بخواهم ساده بگویم من دختری هستم که در یک جسم مردانه حبس شدهام. فکر کنم از چهار سالگی این حس با من بود. آن زمانها نمیدانستم که اسمی هم برای این احساس وجود دارد یا حتی میشود کاری کرد که جسمم هم دختر شود برای همین به هیچکس حرفی نزدم و فقط سعی میکردم کمی پسرانه تر رفتار کنم.