لغت نامه دهخدا
جان به لب رسانیدن. [ ب ِ ل َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) آزار کردن. اذیت رساندن. چندانکه مشرف بمرگ شود:
هزار بیدل مشتاق را بحسرت آن
که لب بلب برسد جان بلب رسانیدی.سعدی.
جان به لب رسانیدن. [ ب ِ ل َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) آزار کردن. اذیت رساندن. چندانکه مشرف بمرگ شود:
هزار بیدل مشتاق را بحسرت آن
که لب بلب برسد جان بلب رسانیدی.سعدی.
💡 نگویم از سر و از جان به پیش روی آن جانان مسلم نیست عاشق را حدیث مختصر کردن
💡 من چه دارم در نظر تا جان به آسانی دهم؟ کبک، باغ دلگشا از سینه شهباز داشت
💡 چه کنم اگر من خسته جان به ره وفا نکنم فغان نه نسیمی از طرفی وزد نه ز جانبی خبری رسد
💡 همچنين، مردى در حال مرگ بود و چيزى نمانده بود كه جان به جان آفرين تسليم كند. اورا گفتند: ((بگو: لا اله الا الله )).
💡 امام ( عليه السّلام ) با برگزيدگان پاك و مؤ من ازاهل بيت و يارانش، متوجه خدا شدند، به نيايش پرداختند، بادل و جان به مناجات پرداختند و از خداوند عفو و مغفرت درخواست كردند.
💡 علت اساسی ایرانی ماندن ایرانیان و ترک نشدن ایشان را در این شرایط دشوار، از یک طرف، و ایرانی شدن اکثر این ترکان را به مرور زمان در این قرون، تنها در فرهنگ ایران و زبان و ادب فارسی و عشق ایرانیان به حفظ میراث پدران خود باید جست، همچنانکه پیش از این نیز به همین طریق از چنگ تازیان جان به سلامت برده بودند..