لغت نامه دهخدا
تقصیردار. [ ت َ ] ( نف مرکب ) گنهکار و مجرم و عاصی. ( ناظم الاطباء ). تقصیرکار.
تقصیردار. [ ت َ ] ( نف مرکب ) گنهکار و مجرم و عاصی. ( ناظم الاطباء ). تقصیرکار.
گنهکار و مجرم و عاصی
💡 مایکل که از این اتفاق خبر دار شد مادر او، استر را مجبور کرد از خون همزادی به نام تاتیا استفاده کرده و طلسمی درست کند تا نیمه گرگینهای کلاوس را خاموش و پنهان میکند. نیکلاوس که از خیانت مادرش خشمگین بود وی را کشت و تقصیر را بر گردن پدرشان انداخت.
💡 نخست سسیل و پدرش غصه دار و تسکین ناپذیرند و سسیل متوجه می شود که تا حد زیادی تقصیر اوست که این زن ارجمند فوت کرده است. اما بعدها پدر و دختر زندگی آسان خود را از سر می گیرند و می دانند که هرگز این زن خارق العاده را فراموش نخواهند کرد - و نه احساسی را که به خاطر مرگش تجربه کردند: یعنی احساس غم را.
💡 عمید ملکی اسباب ملک ساخته دار عماد دینی در حق دین مکن تقصیر
💡 آخر از تقصیر طاعت ساعتی اندیشه کن گرچه داری در ضمیر اندیشهٔ توفیر مال
💡 خداوندا، اگر کردم بسی تقصیر در خدمت بگویم عذر آن تقصیر اگر داری مرا باور