لغت نامه دهخدا
تحرک کردن. [ ت َ ح َرْ رُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جنبیدن. حرکت کردن. از جایی به جایی دیگر شدن:
سرو اگر نیز تحرک کند از جای به جای
نتوان گفت که نیکوتر از این میگذرد.سعدی.
تحرک کردن. [ ت َ ح َرْ رُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جنبیدن. حرکت کردن. از جایی به جایی دیگر شدن:
سرو اگر نیز تحرک کند از جای به جای
نتوان گفت که نیکوتر از این میگذرد.سعدی.
جنبیدن حرکت کردن از جایی به جایی دیگر شدن.
💡 تیراژ تی-۶۲ در طول ۱۵ سال تولید خود از سال ۱۹۶۱ تا ۱۹۷۵ به ۲۰ هزار دستگاه رسید. پس از توقف تولید در شوروی ۱۵۰۰ دستگاه دیگر در چکسلواکی فقط برای صادرات تولید شد. کره شمالی تنها کشور دیگری بود که در دهه ۱۹۸۰ دست به تولید یک مدل بومی از تی-۶۲ با نام چونماهو زد که تغییراتی در جهت بهتر کردن قدرت تحرک تانک در آن اعمال شده بود و ۱۵۰ دستگاه از آن هم در ابتدای جنگ ایران و عراق به ایران فروخته شد.
💡 برای کارل بورگوارد، چیزی بهتر از برنده شدن خودرویش در مسابقه اتومبیلرانی نبود و با این کار هیجان ملی را با سرعتبالایش و کنترل سریعش بالا میبرد. کارل معتقد بود که نیروی تحرک از رویاهای فراموش نشده و آرزوهای غیرقابل توقف سرچشمه میگیرد. به همین خاطر، تصمیم به اثبات شکست رقیب خود و مغلوب ناپذیر کردن خودرویش گرفت.