لغت نامه دهخدا
تبسم به لب درشکستن. [ ت َ ب َس ْ س ُ ب ِ ل َ دَ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) از خنده بازداشتن. خنده را فروکشتن. مانع از خنده شدن:
برویم در خنده بستن چرا
تبسم بلب در شکستن چرا.ظهوری ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ).
تبسم به لب درشکستن. [ ت َ ب َس ْ س ُ ب ِ ل َ دَ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) از خنده بازداشتن. خنده را فروکشتن. مانع از خنده شدن:
برویم در خنده بستن چرا
تبسم بلب در شکستن چرا.ظهوری ( از بهار عجم ) ( از آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غمزهاش کرد طمع در دل و چونش ندهم خاصه اکنون که تبسم به تقاضا آمد
💡 ای لعل گرفته ز تکلم به گهر بر وی کان نمک را ز تبسم به شکر بر
💡 چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی
💡 به عشوه کرد تبسم به خنده جان دادم خلاف دوست نمودن خلاف انصافست
💡 تبسم به خون غوطه زدتابرآمد ازین تنگنا تا سخن چون برآید