بیخ اور

لغت نامه دهخدا

( بیخ آور ) بیخ آور. [ وَ ] ( ص مرکب ) با ریشه بسیار. بزرگ بیخ. راسی. راسیة. اصیل کلان بیخ. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). دارای چندین ریشه. ( ناظم الاطباء ): درختی هر کدام بیخ آورتر و راسخ تر به ساعتی قلع توان کرد.( سندبادنامه ص 119 ). از غزارت و غلبه آن سنگ گران بگرداند و درخت بیخ آور بکند. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
- کوه بیخ آور؛ جبلی راسخ. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
|| عشقه و لبلاب. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( بیخ آور ) با ریش. بسیار ٠ بزرگ بیخ ٠ راسی ٠ راسیه ٠ اصیل کلان بیخ ٠

جمله سازی با بیخ اور

💡 اگر چه دشمن تو سرکش است و بیخ آور ز خشم و قهر تو ناگه بدو نگر چه رسد