ابدستان

لغت نامه دهخدا

( آبدستان ) آبدستان. [ دَ ] ( اِ مرکب ) آفتابه ای که بدان دست و روی شویند. ابریق. ( مهذب الاسماء ). تاموره. مطهره:
سر فروبرد و آبدستان خواست
بازوی شهریار را بربست.عسجدی یا سنائی یا عنصری.درساعت طشت و آبدستان بیاوردند. ( تاریخ برامکه ).
آسمان آورده زرین آبدستان زآفتاب
پشت خم پیش سران چون آبدستان آمده.خاقانی.آبدستان در مصراع ثانی این بیت شاید بمعنی ابریق یا خادم و چاکر باشد.
من خمش کردم که آمد خوان غیب
نک بتان باآبدستان میرسند.مولوی.|| مشربه.

فرهنگ معین

( آبدستان ) (دَ ) (اِمر. ) ابریق، آفتابه.

فرهنگ عمید

( آب دستان ) = آفتابه: کنیزک ببُرد آبدستان و تَشت / ز دیدار مهمان همی خیره گشت (فردوسی: ۶/۴۹۱ ).

فرهنگ فارسی

( آبدستان ) ( اسم ) آفتابه ای که بدان دست و روی شویند ابریق مطهره.
آب دستان
آفتابه، ابریق، آبدست دادن، آبی که در آفتابه کنندبرای دست وروشستن

جمله سازی با ابدستان

💡 سفالگری شیلا در دوران سه پادشاهی به‌طور عمده ای سنگ‌های قیمتی خاکستری با تزئینات برش خورده، اعمال شده و سوراخ شده می‌باشد. دو نوع غالب در این باره وجود دارد: کوزه‌های گردن دراز و فنجان‌های گرد و دریچه داری که پایه ای گسترده به نام کوبه داشتند (اما برای غذا استفاده می‌شد و نه مایعات). دیگر اشکال شامل فنجان شاخدار، فنجان‌هایی با چرخ‌های متصل شده، فنجان‌های یک دسته، سبوهای پیازی بزرگ، فانوس‌ها و فنجان‌های زنگوله داری که قطعاتی کوچک از رس را در داخل بخش توخالی پائینی داشته و اینچنین در زمان بلند شدن صدای تق تق می‌دادند می‌شد. پایه‌های کوزه که به منظور تکیه گاهی برای کاسه‌های بزرگ استفاده می‌شدند نیز به گونه ای ساخته می‌شد که طراحی‌های پیچیده‌ای از سوراخ‌ها را داشتند. شاید شگفت انگیزترین شی کوزه ای آبدستان‌هایی به شکل اسب سواران زره پوش است.