اب زر

لغت نامه دهخدا

( آب زر ) آب زر. [ ب ِ زَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) زر محلول که بدان نویسند و تذهیب کنند. معرّب آن زریاب و بتصحیف زرباب است: کسی گفت چگونه میبینی این دیبای مُعْلَم را بر این حیوان لایعلم ؟ گفتم خطی زشت است که به آب زر نوشته است. ( گلستان ).
منه جان من آب زر برپشیز
که صراف دانا نگیرد بچیز.سعدی.- چون آب زر شدن ِ کار؛ سخت نیکو و بسامان شدن آن، و مرادف آن چون زر و چون نگار شدن است:
از پی زر بسر چو آب از پی آن دَوَم که او
با چو تو نقره ای کند کار دلم به آب زر.مجیر بیلقانی.تا ز رای تو یافت پرتو نور
کار خورشید همچو آب زر است.رفیعالدین لنبانی.آفتابی که هر دو عالم را
کار از او همچو آب زر گردد.عطار.|| شراب سفید.، ابزر. [ اَ زَ ] ( اِخ ) دهی به فارس. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

( آب زر ) (بِ زَ ) (اِمر. ) ۱ - آب طلا. ۲ - شراب زعفرانی.

فرهنگ فارسی

( آب زر ) ( اسم ) ۱ - آبی که در آن طلا و نقره حل کرده باشند زر محلول که بدان نویسند و تذهیب کنند. ۲ - شراب زعفرانی.
زر محلول که بدان نویسند و تذهیب کنند

جمله سازی با اب زر

💡 تا بر سیمین تو چون زر بود کار خود چون آب زر خواهیم کرد

💡 اقران مرا زر ز طمع بیش تو دادی زان در تو سخنشان همه چون آب زر آمد

💡 بدین صحیفهٔ مینا به خامهٔ خورشید نبشته یک سخن خوش به آب زر دیدم

💡 نشگفت اگر نویسد این شعر انوری بر روی روزگار به آب زر آفتاب

💡 هنگام دستشوی تو ز اقبال دست تو نشگفت ار آب زر شود و کیمیا لگن

💡 کار ما تشنه‌لب مزد کسی نیست، که هست موج زن چون مه نو، آب زر از تیشهٔ ما

ابلق یعنی چه؟
ابلق یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز