فرهنگ معین
( آب تاخت ) (اِمر. ) ۱ - فشار آب، نیروی آب. ۲ - پیشاب، ادرار.
( آب تاخت ) (اِمر. ) ۱ - فشار آب، نیروی آب. ۲ - پیشاب، ادرار.
💡 تا چو باد سحری تاخت سوی گلشن داد خیمه ظلم و جهالت همه بر باد آمد
💡 تاخت در یزد چنان خنگ ستبدادی را کز میان برد به یکبارگی آزادی را
💡 پس از آن نیز با تاخت و تازهای دولت یونانی بلخ بار دیگر قلمرو شاهنشاهی اشکانی کوچکتر شد.
💡 راند چونانکه پی تشنه رود آب حیات تاخت چونانکه سوی کشته چمد ابر مطیر
💡 بعد از صفویان، نادر - آخرین جهانگشای بزرگ شرق - به گرجستان تاخت و بسیاری از مردم آنجا را با اکراه و اجبار به زادگاه خود خراسان کوچاند.
💡 مبار زانش اگر تاخت بر زمانه کنند دهند گاو زمین را ز فرط زلزله رم