انباق

لغت نامه دهخدا

انباق. [اَم ْ ] ( اِ ) دیوث. ( ناظم الاطباء ). سر دیوثان. رئیس دیوثان. ( فرهنگ شعوری ج 1 ورق 113 الف ):
همیشه دست بخیر باشدت بوفاق
بکارساز مجردان شوی انباق ( کذا ).
عبید زاکانی ( از فرهنگ شعوری ج 1 ورق 113 الف ).
انباق. [ اِم ْ ] ( ع مص ) سست تیز دادن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ): انبق انباقاً؛ سست تیز داد. ( ناظم الاطباء ). باد رها کردن از دبر. باد بی آواز کردن. ( یادداشت مؤلف ). || زن را با تازیانه زدن: انبق بالمراءة؛ زد او را بتازیانه. ( از اقرب الموارد ).
انباق. [ اَم ْ ] ( اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اهر با 384 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و حبوب است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4 ).

فرهنگ فارسی

سست تیز دادن. باد رها کردن از دبر. یا زن را تازیانه زدن.

جمله سازی با انباق

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 انباق جواد یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان قشلاق بخش مرکزی شهرستان اهر واقع شده‌است.این روستا ۱۰۷ نفر جمعیت دارد.

💡 انباق سرخای یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان قشلاق بخش مرکزی شهرستان اهر واقع شده‌است.این روستا ۳۲ نفر جمعیت دارد.

💡 انباق حاجی‌خان یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان قشلاق بخش مرکزی شهرستان اهر واقع شده‌است.

💡 انباق علیا یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان قشلاق بخش مرکزی شهرستان اهر واقع شده‌است.این روستا ۱۹ نفر جمعیت دارد.

تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز