لغت نامه دهخدا
امیر حج. [ اَ رِ ح َج ج ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سردار پیشوای حاجیان. ( آنندراج ). ملک الحاج. رئیس کاروان حج. رجوع به امیرحاج و امیرالحج و امیرالحاج شود.
امیر حج. [ اَ رِ ح َج ج ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) سردار پیشوای حاجیان. ( آنندراج ). ملک الحاج. رئیس کاروان حج. رجوع به امیرحاج و امیرالحج و امیرالحاج شود.
سردار پیشوای حاجیان. ملک الحاج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مهارت علمی او در فقه، کلام و ادبیات زبانزد بود. او مدت سی سال امیر حج و حرمین و نقیب الاشراف و قاضیالقضات و مرجع شکایتهای مردم بود. علامه حلی در کتاب «خلاصه» دربارهٔ او گوید: