لغت نامه دهخدا
قمرباز. [ ق َ ] ( نف مرکب ) قمارباز:
نیک عیبی دارم و آن است عیبم کز خرد
نیستم لت خوارگیر و قمرباز وباده گیر.سنائی.رجوع به قماربازشود.
قمرباز. [ ق َ ] ( نف مرکب ) قمارباز:
نیک عیبی دارم و آن است عیبم کز خرد
نیستم لت خوارگیر و قمرباز وباده گیر.سنائی.رجوع به قماربازشود.
قمار باز
💡 وی همچنین در تیمهای ملی فوتبال زیر ۱۷ سال فرانسه و اتحاد قمر بازی کردهاست.
💡 گه گره گیری و بر طرف قمر بازی کنی گه کمر بندی و بر برگ سمن جولان کنی
💡 ناگه آن ماه پری چهره روان از چشمم همچو سیاره شد و همچو قمر باز آمد
💡 کافر، از بهر چنین بت که تویی؛ نیست عجب کز پرستیدن خورشید و قمر باز آید
💡 وی همچنین در تیم ملی فوتبال اتحاد قمر بازی کردهاست.