لغت نامه دهخدا
فراخ دستی. [ ف َ دَ ] ( حامص مرکب ) جود. مقابل تنگدستی. ( یادداشت بخط مؤلف ): او بزرگتر کسی بود اندر حلم و سخاوت و فراخ دستی. ( مجمل التواریخ و القصص ). مردم از فراخ دستی خوشدل بودند. ( ترجمه تاریخ قم ص 180 ).
فراخ دستی. [ ف َ دَ ] ( حامص مرکب ) جود. مقابل تنگدستی. ( یادداشت بخط مؤلف ): او بزرگتر کسی بود اندر حلم و سخاوت و فراخ دستی. ( مجمل التواریخ و القصص ). مردم از فراخ دستی خوشدل بودند. ( ترجمه تاریخ قم ص 180 ).
۱. کَرَم، جوانمردی.
۲. [مقابلِ تنگدستی] توانگری.
۱ - جود بخشش مقابل تنگدستی ۲ - توانگری دولتمندی ۳ - فراخ دامنی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فراخ دستی گل داد عیش و مستی داد شکست کار دل غنچه تنگدستی داد