عقیقی

لغت نامه دهخدا

عقیقی. [ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عقیق. عقیقین. ( فرهنگ فارسی معین ):
خود هنوزت پسته خندان عقیقی نقطه ای است
باش تا گردش قضا پرگار مینائی کشد.سعدی.
عقیقی. [ ع َ ] ( اِخ ) علی بن احمدبن علی. از علمای امامیه در قرن سوم هجری. رجوع به علی عقیقی شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به عقیق عقیقین.
علی بن احمد بن علی از علمای امامیه در قرن سوم هجری

جمله سازی با عقیقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حاصلم نی زآن عقیقی لعل جز اشک پیاپی بهره‌ام کو زآن فروزان چهر جز آه دمادم

💡 از سیاهی چه خیال است برآید داغش هر عقیقی که گرفتار به نام آمده است

💡 تکمهٔ درعهٔ تو سبز و عقیقی و کبود غنچهٔ صد ورق و لاله دگر نیلوفر

💡 خبری یافتم ای جوهری از معدن لعل تو چرا میروی از بهر عقیقی به یمن

💡 نرگس آمد چون زریر زر در سیمین قدح لاله آمد همچو در جام عقیقی سوده قار