لغت نامه دهخدا
شراب خواره. [ ش َ خوا / خا رَ / رِ ] ( نف مرکب ) می پرست. میخواره. خمار. ( از ناظم الاطباء ): نقل است که یک روز سخن حقیقت میگفت و لب خویش می مزید و میگفت هم شرابخواره ام و هم شراب و هم ساقی. ( تذکرة اولالیاء عطار ).
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شرابخواره کنم.حافظ.