لغت نامه دهخدا
سیه روزگار. [ ی َه ْ زِ ] ( ص مرکب ) سیاه گلیم. ( آنندراج ). بدبخت. سیه روز:
بدست تهی میگشایم گره ها
ز کار سیه روزگاران چو شانه.صائب ( از آنندراج ).
سیه روزگار. [ ی َه ْ زِ ] ( ص مرکب ) سیاه گلیم. ( آنندراج ). بدبخت. سیه روز:
بدست تهی میگشایم گره ها
ز کار سیه روزگاران چو شانه.صائب ( از آنندراج ).
سیاه گلیم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یارب چرا شدست سیه روزگار ما ظلمی بهیچ خانه سیاهی نکرده ایم
💡 ما همچو داغ لاله سیه روزگار و تو سیر سمن فشانی مهتاب می کنی
💡 سودای کاکل صنمی هست در سرش کز دود دل شدست سیه روزگار شمع
💡 سیه گری مکن از بهر آنکه ناید باز چو شد بآب سیه روزگار برنایی
💡 شد مدتی که داغ سیه روزگار ما در انتظار صبح نمکدان نشسته است
💡 جدا زان دو ابرو چه گویم که چونم سیه روزگار و ضعیف و زبونم