سیاه روز

لغت نامه دهخدا

سیاه روز. ( ص مرکب ) بدبخت. بی نصیب. بی طالع. ( ناظم الاطباء ).کنایه از ماتمی و مصیبت زده. ( آنندراج ):
از زندگی بتنگند دائم سیاه روزان
ذوق چراغ ماتم از زیستن ندارد.صائب ( از آنندراج ).

فرهنگ عمید

بدبخت، تیره بخت، مصیبت زده، سیاه روزگار.

فرهنگ فارسی

بدبخت و بی نصیب و بی طالع کنایه از ماتمی و مصیبت زده
کنایه ازبدبخت، تیره بخت، مصیبت زده، سیاه روزگار

جمله سازی با سیاه روز

💡 فال سیاه روزی بر بخت بد شگون شد آواز نوحه باشد بر نوحه گر مبارک

💡 ماجرا بین تو که دزدید دل آنخال سیاه روز روشن زمن و کار بانکار گذشت

💡 مگر از سیاه روزی تو مرا نجات بخشی که طلوع صبح روشن ز سواد شام داری

💡 از زندگی به تنگند دایم سیاه روزان ذوقی چراغ ماتم از زیستن ندارد

💡 به سیاه روزی من دل سنگ خاره سوزد که نشد چو سبزه خط ز لب تو آبخوردم

💡 سیاه روز ازانم درین چمن که بود چو لاله، بخت سیه در چراغ من روغن