سنگداغ

لغت نامه دهخدا

سنگداغ. [ س َ ] ( اِ مرکب ) سنگی که داغ کرده در آب یا بچیزی دیگر اندازند تا کثافت آن ببرد. ( آنندراج ). || ( ص مرکب ) آبی که سنگ تافته در آن انداخته باشند. ( ناظم الاطباء ). || گرم رو. ( آنندراج ):
افکنده نعل، توسن ِ برق ِ سبک عنان
در وادیی که گشته مرا سنگ داغ پا.قزلباش خان ( از آنندراج ). || کنایه از عاشق دل سوخته. ( آنندراج ). عاشق سوزان و شتابان. ( ناظم الاطباء ):
در رهگذار جانان خورشید سنگ داغ است
رخسار دلبر من هم چشم و هم چراغ است.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).خسرو خبر ندارد از درد عشق شیرین
معلوم میتوان کرد فرهاد سنگ داغ است.سلیم ( از آنندراج ).گل چه سان چهره شود با تو که یاقوت شود
سنگ داغ از رخ چون لاله ستانی که تراست.صائب ( از آنندراج ).

جمله سازی با سنگداغ

💡 صبح را دارد صفای مرمر او سنگداغ شمسه اش خورشید را آب از نظر سازد روان

💡 هوای خود گلش را در دماغ است ز عشق خویش، لاله سنگداغ است

💡 خسرو خبر ندارد از درد عشق شیرین معلوم می توان کرد فرهاد سنگداغ است

💡 شیرین لبان به رخصت من آب می خورند میراب جوی شیر بود سنگداغ من

💡 زان آتشین میی که ز لب در ایاغ توست یاقوت آبدار بتان سنگداغ توست

💡 از روی گرم ماست دل لاله سنگداغ هر چند فرد باطل دیوان آتشیم

کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز