لغت نامه دهخدا
سمن عارض. [ س َ م َ رِ ] ( ص مرکب ) آنکه عارض وی سفید چون سمن باشد:
تا ترک سمن عارض بودی نه چنین بود
امروز چنین شد که بت مشک عذاری.فرخی.
سمن عارض. [ س َ م َ رِ ] ( ص مرکب ) آنکه عارض وی سفید چون سمن باشد:
تا ترک سمن عارض بودی نه چنین بود
امروز چنین شد که بت مشک عذاری.فرخی.
آنکه عارض وی سفید چون سمن باشد
💡 فرود ازو بدو منزل کنیزکی دیدم بنفشه زلف و سمن عارضین و سیم ذقن
💡 سرو گل اندام سمن عارض ما را سبزه بگرد رخ گلفام برآمد
💡 ز جام لعل سمن عارضان سیمین بر مِی مروّق نوشین ارغوانی کو
💡 تا ترک سمن عارض بودی نه چنین بود امروز چنین شد که بت مشک عذاری
💡 سیمین عذار شد ز سمن عارض چمن در بر بت سمن بر سیمین عذار به