سرباری

لغت نامه دهخدا

سرباری. [ س َ ] ( ص نسبی، اِ مرکب ) بار و بسته کوچکی را گویند که بر بالای بار و بسته بزرگ بندند. ( برهان ). بار اندک که بر بالای بزرگ گذارند و به عربی آن را علاوه گویند. ( انجمن آرا ) ( غیاث ) ( جهانگیری ). علاوه. ( ربنجنی ). سربار:
جهان پناها معلوم رأی روشن تست
که هست در هنر بنده شعر سرباری.نجیب جرفادقانی.تنی کو بار این دل برنتابد
به سرباری غم دلبر نتابد.نظامی. || کسی که بار بر سر نهاده باشد. ( غیاث ). || باری که بر سر گیرند. ( برهان ). بار سر. ( غیاث ) ( جهانگیری ).
- امثال:
سرباری ته باری را میبرد.

فرهنگ فارسی

۱ - بسته یا عدلی کوچک که بر فراز بار چارپای بار کش نهند. ۲ - باری که بر شتر حمل کنند. ۳ - ( صفت ) کسی که مخارج خود را به گردن دیگران اندازند طفیلی. ۴ - مزاحم.
بار و بسته کوچکی را گویند که بر بالای بار و بسته بزرگ بندند. یا کسیکه بار بر سر نهاده باشد.

جمله سازی با سرباری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا جانا ز عشقت بود صد بار به سرباری کنون باری فتادست

💡 بدل گفتا ز بختم یاریی بود که بارم را چنین سرباریی بود

💡 بوَد کز تو شه را غباری بوَد به سرباری آن نقل کاری بود

💡 در چشمه سوزن تو خواهی که رود اشتر ای بسته تو بر اشتر شش تنگ به سرباری

💡 بنده ی بیچاره بر روی وصالت بر درم همچو سگ باری به سرباری مرا از در مران

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز