لغت نامه دهخدا
سبز گردیدن. [ س َ گ َ دی دَ] ( مص مرکب ) برنگ سبز درآمدن. سبز شدن:
تا آسمان روشن شود چون سبز گردد آسمان
تا بوستان خرم شود چون تازه گردد یاسمین.فرخی.رجوع به سبز شدن شود.
سبز گردیدن. [ س َ گ َ دی دَ] ( مص مرکب ) برنگ سبز درآمدن. سبز شدن:
تا آسمان روشن شود چون سبز گردد آسمان
تا بوستان خرم شود چون تازه گردد یاسمین.فرخی.رجوع به سبز شدن شود.
برنگ سبز در آمدن
💡 دانه دل سبز گردیدن ندارد، ورنه من مدتی شد آبش از چاه زنخدان می دهم
💡 زنگ بندد تیغ چون بسیار مانَد در نیام مانع است از سبز گردیدن روانی آب را
💡 مانع است از سبز گردیدن روانی آب را ترمکن چون خضر لب از چشمه حیوان عمر
💡 محرمان وصل در خشکی نفس دزدیدهاند خار ماهی را نباشد سبز گردیدن در آب