زنده گشتن

لغت نامه دهخدا

زنده گشتن. [ زِ دَ / دِ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) حیات یافتن. از نو حیات یافتن:
بمردند از روزگار دراز
بگفتار من زنده گشتند باز.فردوسی.عبداﷲ طاهر از پیش خلیفه بیرون آمد واین تشریف که خلیفه فرمود... بدان زنده گشت. ( تاریخ بیهقی ). اما چون بر لفظ عالی سخن بر این جمله رفت، بنده قوی دل و زنده گشت. ( تاریخ بیهقی ).
زنده به آب خدای خواهی گشتن
زنده به جیحون نئی و مرده به سیحون.ناصرخسرو.چون تعلق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و باخبر.مولوی.اگر مجنون لیلی زنده گشتی
حدیث عشق ازین دفتر نوشتی.سعدی ( گلستان ).- زنده گشتن زمین؛ احیاء گردیدن آن. روییدن گیاه در آن:
بینا و زنده گشت زمین ایرا
باد صبا فسون مسیحا شد.ناصرخسرو.|| شفا حاصل کردن و به گشتن. ( ناظم الاطباء ).

جمله سازی با زنده گشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وان دگر گفتا اگر بودی هزار کشتن و پس زنده گشتن زار زار

💡 برای یک دیت صد بار کشتن مرا خوشتر بود از زنده گشتن

💡 یَقُولُ یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی می‌گوید کاشک من کردار نیکو پیش فرا فرستادید این روز زنده گشتن خود را.

مارشال یعنی چه؟
مارشال یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز