ره گوی
لغت نامه دهخدا
ره گوی. [ رَه ْ ] ( نف مرکب ) رَه گُوی. ره گو. مطرب و خواننده و خنیاگر و نغمه سرای. ( از انجمن آرا ) ( از برهان ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
حریف آمده مهمان و مطرب و ره گوی
برون ماه صیام و درون ماه صیام.سوزنی ( از جهانگیری ).
فرهنگ فارسی
( ره گو ی ) ( صفت ) خنیانگر خواننده نغمه سرا.
جمله سازی با ره گوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 صد هزاران سروران را سر درین ره گوی شد در چنین رهای سلیمالقلب چه جای سر است
💡 صد هزاران سر درین ره گوی شد بس که خونها زین طلب در جوی شد
💡 مطرب و ره گوی خوانم از برده صف باده ز پنجاه قطر میر فزونتر
💡 جهانی سر درین ره گوی راهست که داند کین چه وادی سیاه است
💡 میان ره گوی پر استخوان دید تفکّر کرد و آنجا روی آن دید