رستمان
مترادفها
نجات، رستگاری، رهایی
متضادها
هلاکت، نابودی
لغت نامه دهخدا
رستمان. [ رُ ت َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان خورخوره بخش دیواندره شهرستان سنندج. سکنه آن 340 تن. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات و لبنیات و حبوب و عسل. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5 ).
رستمان. [ رُ ت َ ] ( اِخ ) تیره ای از ایل کلهر کردستان. رجوع به جغرافیای سیاسی کیهان ص 62 شود.
فرهنگ فارسی
تیره از ایل کلهر کردستان
جمله سازی با رستمان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شاه فرمود آن زمان ای رستمان بت بیارید و بسوزید این زمان
💡 نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی هست اثر حمایتت گر زرهست وگر فرس
💡 رستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار
💡 رستمان را اسیر کرد این زال شد از او جمله را تباه احوال
💡 ذوقست کاندر نیک و بد در دست و پا قوّت دهد کاین ذوقْ زور رستمان جفتِ تن مسکین کند
💡 رستمان را ترس و غم وا پیش برد هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد