ذوالحال

لغت نامه دهخدا

ذوالحال. [ ذُل ْ ] ( ع ص مرکب، اِ مرکب ) خداوند حال. دارای حال. کلمه ای که حال برای اوست: جائنی زیدٌ راکباً، راکباً حال است زید را و زید ذوالحال باشد.

فرهنگ فارسی

خداوند حال. دارای حال.

جمله سازی با ذوالحال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در ادبیات عرب، حال غالباً پس از ذوالحال (صاحب حال) می‌آید. در مثال «جاء علی ضاحکاً» علی ذوالحال بوده و ضاحک به معنای خندان بودن، حال علی بوده که بیانگر هیئت و حالت علی است.گاهی اوقات تقدم حال بر ذوالحال واجب و گاهی ممتنع می‌باشد. حال به صورت مفرد، جمله و شبه جمله نیز درآمده و استعمال می‌شود. عوامل نصب حال نیز فعل، شبه فعل و حروف شامل معنای فعل هستند.

💡 بكم: حرف باء در بكم براى سببيّت است؛ يعنى به سبب و غايت شما (سببّيت غائيّه )دريا را شكافتيم كه در اين صورت، چنان كه آلوسى گفته، باء به منزله لام است؛يعنى ما دريا را براى شما شكفاتيم و احتمال دارد براى مصاحبت باشد؛ چنان كه زمخشرىآن را يكى از احتمالات دانسته است، كه در اين صورت بكم يا در موضعحال براى مفعول فرقنا: يعنى كلمه البحر (ازباب تقديمحال بر ذوالحال ) قرار دارد؛ يعنى ما دريا را شكافتيم، در حالى كه دريا مصاحب و همراهبا ورود شما بود، يا در موضع حال براى فاعل فرقنا است؛ يعنى دريا راشكافتيم، در حالى كه همراه شما بوديم (كنايه از ناصر و حافظ بودن خداوند است؛چنان كه در بيان موسى عليه السلام در جمله كلّا انّ معى ربّى سيهدين به آن اشاره شدهاست ).

بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز