دیو گوهر

لغت نامه دهخدا

دیوگوهر. [ وْ گ َ / گُو هََ ] ( ص مرکب ) دیونژاد. دیونهاد. با سرشت دیو:
نشکند قدرگوهر سخنم
نظم هر دیوگوهر مهذار.خاقانی.آه من سازد آتشین پیکان
تا در این دیوگوهر اندازد.خاقانی.سیمرغ دولت از فزع دیوگوهران
در گوهر حسام سلیمان نگین گریخت.خاقانی.با آنکه مور حوصله و دیوگوهرم
هم مرغ او شوم که سلیمان شناسمش.خاقانی.

فرهنگ فارسی

دیو نژاد. دیو نهاد.

جمله سازی با دیو گوهر

💡 بدو گفت ای پلید دیو گوهر بد آموز و بداندیش و بد اختر

💡 سیمرغ دولت از فزع دیو گوهران در گوهر حسام سلیمان نگین گریخت