لغت نامه دهخدا
دودرنگ. [ رَ ] ( ص مرکب ) تیره به رنگ دود. دودی:
بدو گفت کاین دودرنگ دراز
نشسته بر این ابلق سرفراز.فردوسی.کند ز اهرمن دودرنگ خاکستر
چو سازد آتش و قاروره ز آسمان شهاب.خاقانی.
دودرنگ. [ رَ ] ( ص مرکب ) تیره به رنگ دود. دودی:
بدو گفت کاین دودرنگ دراز
نشسته بر این ابلق سرفراز.فردوسی.کند ز اهرمن دودرنگ خاکستر
چو سازد آتش و قاروره ز آسمان شهاب.خاقانی.
تیره به رنگ دود. دودی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دریا نمودند هر دو درنگ چنین تا در آمد منوچهر تنگ