لغت نامه دهخدا
درگو. [ دَ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ارسک بخش بشرویه شهرستان فردوس واقع در 20 هزارگزی جنوب بشرویه و 4 هزارگزی خاور راه شوسه عمومی بشرویه به دهک. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
درگو. [ دَ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ارسک بخش بشرویه شهرستان فردوس واقع در 20 هزارگزی جنوب بشرویه و 4 هزارگزی خاور راه شوسه عمومی بشرویه به دهک. آب آن از قنات و راه آن مالرو است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گو درآیند به سرپنجه ی من بدگویان که نزاری ننهد پای به سستی درگو
💡 بگوئید آن زمان خاکستر او اناالحق همچنان در گفت و درگو
💡 خدا پیوسته با تست و تو با او حقیقت اوست اندرگفت و درگو
💡 خلقی فتاده درگو غفلت زکسب علم چندی تو نیز سیر چراغان غولکن
💡 چشم درگوی ایاز آورده بود گوییی چون گوی چوگان خورده بود
💡 از این درگو مران نومید و ناکام کسی کو تکیه بر فضل شما کرد