دابغ

لغت نامه دهخدا

دابغ. [ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از دباغت. پیراینده: و لاشی دابغ للمعدة مثله ( مثل بلیلج ). ( ابن البیطار ). رب الحصرم دابغللمعدة. ( ابن البیطار ).
دابغ. [ ب ِ ] ( اِخ ) مردی معروف از ربیعه. او را حدیثی است. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

مردی معروف از ربیعه

جمله سازی با دابغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 70- بدانكه چون در اهل (يمن ) برد بافى شايع است لهذا ايشان را سرزنش وتعبير ميكنند بحاك چنانچه (خلدبن صفوان ) در حق ايشان گفته:(مااقول فى قوم ليس فيهم الاحائك برد او دابغ جلد او سائس قرد ملكتهم امرائة واغرقتهم فارة ) و بهمين جهت امير المؤ منين عليه السلام به (اشعث بن قيس ) ملعونفرمود، چنانچه در نهج البلاغه است: (حائك بن حائك ) منافق بن كافر و چون (ابوموسى ) نيز از اهل (يمن ) است و بهمين ملاحظه كه همشهرى (اشعث ) بود، (اشعث) در وقعه تحكيم او را انتخاب كرد امير المؤ منين عليه السلام نيز (با بوموسى )نوشت يابن الحائك (منه عفى عنه ).

حسادت یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز