خویش را گم کرد
مترادفها
خود را گم کرد
متضادها
خود را یافت
لغت نامه دهخدا
خویش را گم کردن. [ خوی / خی گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) مغرور بودن. متکبر بودن. رتبت و حالت خود نشناختن. ( آنندراج ). پا از حدخود بیرون گذاردن. بحد و اندازه خود واقف نبودن. حد خود ندانستن. بگذشته خود توجه نکردن:
دیو از شکل سلیمان پای بر مسند گذاشت
یافت چون نااهل دولت خویش را گم می کند.مخلص کاشی ( از آنندراج ). || مضطرب و سراسیمه شدن. ( آنندراج ). گیج شدن. دست و پای خود را گم کردن:
خویش را از بیم چرخ کینه ور گم کرده ام
دست و پا چون طفل از دست پدر گم کرده ام.ملامفیدبلخی ( از آنندراج ).عجب دوستی یافت از مایه اش
از آن خویش را کرد گم سایه اش.محمدسعیداشرف ( از آنندراج ).
جمله سازی با خویش را گم کرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دل که ره میجست در وادی عشق خویش را گم کرد ره زان بازیافت
💡 شاعر در میان شور و هیجان وصف زیباییهای طبیعت، چنان غرق شد که گویی لحظهای خویش را گم کرد و از زمان و مکان بیخبر ماند.
💡 او در میان انبوه جمعیت و هیاهوی شهر بزرگ، احساس تنهایی عمیقی داشت و گویی در آن شلوغی، خویش را گم کرد و راهی برای بازگشت نیافت.
💡 در اثر فشار روحی و استرسهای ناشی از فشارهای کاری مداوم، او احساس میکرد که هویت خود را از دست داده و در واقع خویش را گم کرد.