خون گرفتن

لغت نامه دهخدا

خون گرفتن. [گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) بیرون کردن خون از تن بفصد یابحجامت. فصد کردن. حجامت کردن. ( یادداشت مؤلف ). رگ زدن. خون گشادن. خون کشیدن. ( آنندراج ):
خونم بجوش آمده تا خون گرفته ای
من خون گرفته ام تو چرا خون گرفته ای.مظفرحسین کاشی ( از آنندراج ).کند است به اعضای تنم نشتر فصاد
خون از رگ من نشتر فصاد گرفته.علی خراسانی ( از آنندراج ). || قصاص گرفتن:
انتقام از چرخ با طبع ملایم می کشم
پنبه از نرمی ز چشم ساغر می خون گرفت.مفید بلخی ( از آنندراج ).- خون گرفتن کسی را؛ به انتقام کسی گرفتار آمدن:
نگیرد خون ما آن کینه جو را
اگر صد نیزه از جا جسته باشد.طغرا ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

بیرون کردن خون از تن بفصد یا به حجامت.

جمله سازی با خون گرفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 محل خون‌گیری در بدن مهم بود. مثلاً خون گرفتن از اندام تناسلی برای افزایش باروری انجام می‌شد.

💡 و منظورش از تاءويل در اين آيات همانطور كه ملاحظه مى كنيد برگشت هر كارى بهصورت و عنوان واقعى خويش است همانطور كه زدن كودك به تاديب بر مى گردد، و زدنرگ و خون گرفتن به غرض معالجه بر مى گردد.