خوش روی

لغت نامه دهخدا

خوش روی. [ خوَش ْ / خُش ْ رَ ] ( حامص مرکب ) خوش رفتاری. نیکوروی. نیکوروشی. خوش روشی:
هنوزم کهن سرو دارد نوی
همان نقره خنگم کند خوشروی.نظامی.، خوشروی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( ص مرکب ) طلق الوجه. بشاش. خندان. با اخلاق خوب. مقابل عبوس. خوشرو:
هم از نسیم دولت و اقبال خوشدلی
هم با وصال دلبر خوشروی همدمی.؟ ( از سندبادنامه ).دیو خوشروی به از حور گره پیشانی.؟

فرهنگ فارسی

خوش رفتاری نیکو روی
طلق الوجه بشاش
( خوش رو ی ) ( صفت ) ۱ - زیبا خوش شکل خوشگل. ۲ - خنده رو مهربان.

جمله سازی با خوش روی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که سیه روی باد هر که بود بی‌تو خوش روی همچو دفتر تو

💡 چون خلق فرشته و پری خوی تو خوش ای خوی تو خوش موی تو خوش روی تو خوش

💡 آیینه را وصال تو خوش روی داده است عشرت همیشه رند نمدپوش می کند

💡 گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز

💡 عاجز و سرگشته می‌نالید خوش روی خود در خاک می‌مالید خوش

💡 خوی خوش روی خوش نوازش خوَش بزم تو روضه و تو رضوان فش