خوربار
مترادفها
خوراک، غذا، آذوقه
لغت نامه دهخدا
خوربار. [ خوَرْ / خُرْ ] ( اِ مرکب ) زنبیلی که در آن خوراکی باشد. || ( ص مرکب ) مناسب و غیرمناسب. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
زنبیلی که در آن خوراکی باشد یا مناسب و غیر مناسب.
جمله سازی با خوربار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 شرمگین زن اگر با تو دوست بود اوی را به زنی، بر زیرکمرد دانا ده، چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید.
💡 قبل از شروع سفر طولانی به کوهستان، مسافران مجبور بودند مقدار زیادی خوربار و مواد غذایی ضروری را برای تامین انرژی خود در طول مسیر تهیه کنند.
💡 در زمانهای قحطی و بحرانهای اقتصادی، مدیریت صحیح ذخیره خوربار در خانهها برای بقای خانوادهها به یکی از مهمترین اولویتهای اصلی تبدیل میشد.
💡 فروشنده در بازار با دقت تمام، خوربار تازه و باکیفیت را برای مشتریان خود آماده میکرد تا رضایت کامل آنها را از کیفیت محصولاتش جلب نماید.