خمور

مترادف‌ها

شراب، مستی

لغت نامه دهخدا

خمور. [ خ َ ] ( ع اِ ) خمیرمایه. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ).
خمور. [ خ ُ ] ( ع اِ ) ج ِ خمر. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). منه: خمور الاَنْدَرینا: همواره بفجور و شرب خمور و تضییع مال و بودن در مصرف هر منکر و محظور روزگار می گذرانی. ( ترجمه تاریخ یمینی ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع خمر میها باده ها.
جمع خمر

جمله سازی با خمور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اصمعى گويد: پس شيخ عرب رو كرد به من و گفت: آن آيه كه خواندى در كدام سورهاست ؟ گفتم: در قول خداى متعال كه مى فرمايد: (( ((الاهى بصبحك فا صبحينا و لاتبقى خمور الاندرينا.)) ))

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران