لغت نامه دهخدا
خط زنگاری. [ خ َطْ طِ زَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خط سبزرنگ. کنایه از موی تازه بردمیده صورت:
لطیفه ایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست.حافظ.
خط زنگاری. [ خ َطْ طِ زَ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خط سبزرنگ. کنایه از موی تازه بردمیده صورت:
لطیفه ایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست.حافظ.
خط سبز رنگ کنایه از موی تازه بر دمیده صورت.
💡 سرشک عاشقان شنگرفگون میآید از دیده بهار عارضش را تا دمیده خط زنگاری
💡 مژه از ابروی مشکین کمانش عذر از خط زنگاری زره پوش
💡 دمید گرد لب جوی خط زنگاری بیاد و در قدح افکن شراب گلناری
💡 ز شوق آن لب میگون و خط زنگاری بخون سفینه ی دلها منقشست هنوز
💡 گرد روی تو خط زنگاری سبزه ای بر کنار آب افتاد
💡 به جز آئینهی رویت که ز خط یافت صفا تیره هر آینه کو را خط زنگاری هست