لغت نامه دهخدا
خشک چشم. [ خ ُ چ َ / چ ِ ] ( ص مرکب ) مردم بیحسی که از چشمش اشک جاری نمیشود. ( ناظم الاطباء ). مردم بی عاطفه ای که در مقابل حوادث عاطفی بهیجان نمی افتد.
خشک چشم. [ خ ُ چ َ / چ ِ ] ( ص مرکب ) مردم بیحسی که از چشمش اشک جاری نمیشود. ( ناظم الاطباء ). مردم بی عاطفه ای که در مقابل حوادث عاطفی بهیجان نمی افتد.
مردم بیحسی که از چشمش اشک جاری نمیشود مردم بی عاطفه ای که در مقابل حوادث عاطفی بهیجان نمی افتد.
💡 با چشم خشک چشم زفیض سحرمدار اشک است روغنی که دهد شیر ناب صبح
💡 بی طاقت و تاب بی یار و یاور لب از عطش خشک چشم از بکا تر
💡 جام مروت همه بر سنگ خورده است زین دور خشک چشم توقع پر آب کن