خسته روان

لغت نامه دهخدا

خسته روان. [ خ َ ت َ / ت ِ رَ ] ( ص مرکب ) خسته جان. خسته خاطر. غمناک. ملول. مهموم:
پرستنده بشنید و آمد دوان
بر خاک شد تند و خسته روان.فردوسی.نگر تا که بینی به گرد جهان
که او نیست از مرگ خسته روان.فردوسی.همی خون من جوید اندر نهان
نخستین ز من گشته خسته روان.فردوسی.بدو گفت سیمرغ ای پهلوان
مباش اندرین کار خسته روان.فردوسی.

فرهنگ فارسی

خسته جان خسته خاطر

جمله سازی با خسته روان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه هنگام خشم است ای پهلوان چه داری بدین کار خسته روان

💡 تو را رفت باید سوی پهلوان مباش اندرین کار خسته روان

💡 سپهر قدرا! اصغا کن از طریق کرم حکایت من خسته روان زیر و زبر

💡 از قتل من خسته روانی بگذر از خون اسیری چو جوانی بگذر

💡 هرچند که تو دشمن جانی ای دل در جان من خسته روانی ای دل

💡 به رستم چنین گفت کای پهلوان مباش اندرین کار خسته روان

مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
قلقلک یعنی چه؟
قلقلک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز