خرسی
مترادفها
خرسمانند
لغت نامه دهخدا
خرسی. [ خ ُ سی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب بخراسان. خراسانی. ( از منتهی الارب ).
خرسی. [ خ ُ سا ]( ع ص ) آنکه بانگ نکند از شتران. ( از منتهی الارب ).
خرسی. [ خ ُ ] ( اِخ ) نام خاندانی بوده است. ( از انساب سمعانی ).
خرسی. [ خ ُ ] ( ص نسبی ) منسوب به مربعة الخرسی، نام محلتی در بغداد. ( از انساب سمعانی ).
خرسی. [ خ ُ ] ( اِخ ) نام شرط بغداد بوده. ( از انساب سمعانی ).
فرهنگ فارسی
نام شرط بغداد بوده
جمله سازی با خرسی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آرایشکوس و دهل از خواجه عجب نیست خرسی به خروش آمده و خر شده باشد
💡 شکارچی جوان بنام «کینای»، برای تفریح خرسی را میکشد. بعد از این اتفاق او به شکل اسرار آمیز به یک خرس تبدیل میشود تا مجازات عملی که انجام داده را ببیند و …
💡 بنابر افسانههای کهن یونانی خرس نشان دهندهٔ کالیستو دختر شاه آرکادیا و معشوقهٔ ژوپیتر بود و ژوپیتر برای حفاظتش او را به شکل خرسی درآورد و بر آسمانها نهاد.
💡 تا روزی دوباره جن را دیدند که دوان دوان و هراسان میآمد و پشت خواهرها مخفی شد، خرسی عصبانی آنجا سر رسید، جن به خرس التماس کرد که او را نکشد و به جای او دخترها بخورد.
💡 من که سر پنجه ی شیران بسخن در شکنم همه دانند که نبود غمم از خرسی پیر
💡 از فیلمها یا برنامههای تلویزیونی که وی در آن نقش داشته است، میتوان به مه و خرسی به نام وینی اشاره کرد.