خراشش
لغت نامه دهخدا
خراشش.[ خ َ ش ِ ] ( اِمص ) عمل خراشیدن. ( از ناظم الاطباء ).
جمله سازی با خراشش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پی خراشش امعای خصم صاحب را دراز کردم ازینسان چو نیشتر ناخن
💡 وقتی مهندس خودرو در حال بازرسی دقیق بدنه ماشین بود، متوجه شد که خراشش بسیار عمیق است و نیاز به رنگآمیزی مجدد کل قطعه دارد.
💡 او سعی کرد با دقت زیاد سطح چرم صندلی را بررسی کند تا ببیند آیا خراشش ناشی از برخورد کلید است یا آسیب دیگری رخ داده است.
💡 با وجود اینکه سعی کرد با استفاده از پولیش سطح چراغ را صاف کند، اما متأسفانه خراشش همچنان باقی ماند و ظاهر خودرو را خراب کرد.