لغت نامه دهخدا
حسن عهد. [ ح ُ ن ِ ع َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خوش قولی. پایداری در حفظ پیمان: و در این وقت بی سابقه حقی به حسن عهد توفیق یافت. ( کلیله و دمنه ).
حسن عهد. [ ح ُ ن ِ ع َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خوش قولی. پایداری در حفظ پیمان: و در این وقت بی سابقه حقی به حسن عهد توفیق یافت. ( کلیله و دمنه ).
خوش قولی پایداری
💡 کس بر آن در از برای حسن عهد حلقه ای نگرفت و زنجیری نزد
💡 به حسن عهد ز خواجه صلات من بستان که حسن عهد خود از چون توئی بود معهود
💡 نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد کاندر حصار بسته چو بیژن چگونه ای
💡 در حسن و حسن عهد نیابیم سالها هم ما نظیر آن به و هم او نظیر ما
💡 چو دوستان تو را بر تو دل بیازارم چه حسن عهد بود پیش نیکمردانم
💡 حسن عهد او همه رای مکارم داشته فیض جود او همه کار خلایق ساخته