لغت نامه دهخدا
حرونی. [ ح َ ] ( حامص ) چگونگی حَرون. سرکشی:
گر دهر حرونیی نموده ست
چون رام تو گشت منگر آنرا.خاقانی.نشاید برداز این ابلق حرونی.نظامی.روزی نفس را کاری بفرمودم حرونی کرد؛ یعنی فرمان نبرد. ( تذکرةالاولیاء عطار ).
حرونی. [ ح َ ] ( حامص ) چگونگی حَرون. سرکشی:
گر دهر حرونیی نموده ست
چون رام تو گشت منگر آنرا.خاقانی.نشاید برداز این ابلق حرونی.نظامی.روزی نفس را کاری بفرمودم حرونی کرد؛ یعنی فرمان نبرد. ( تذکرةالاولیاء عطار ).
سرکشی سرپیچی توسنی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرآورده یکسر به طغیان و دارد چو حیوان سرکش هوای حرونی
💡 بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
💡 چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی
💡 چو جان سلسلهها را بدرد به حرونی چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
💡 به صد فن گر نمایی ذوفنونی نشاید برد از این ابلق حرونی
💡 شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند گلگون باده را به ته تنگ می کشم