جای بودن
مترادفها
حضور داشتن، موجود بودن
لغت نامه دهخدا
جای بودن. [ دَ] ( مص مرکب ) سزاوار بودن. شایسته بودن:
به شه نواخته شد فخر دین و جای بود
بدین نوازش شاه ار کند تفاخر و ناز.سوزنی.
فرهنگ فارسی
سزاوار بودن
جمله سازی با جای بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سفر سازد پیِ کسبِ معالی که رسمِ زن بود یک جای بودن
💡 ولیکن همی رفت باید مرا بدین جای بودن نشاید مرا
💡 چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید
💡 افغان که جای بودن و جنبیدنم نماند زخمم نشسته بر سر پیکان روزگار
💡 نیارم بیش ازین بر جای بودن نهیب برف و سرما آزمودن
💡 تا مرا جای بودن این مأواست گوش من بر صدای آن آواست