لغت نامه دهخدا
جان نگار. [ جان ْ ن ِ ] ( نف مرکب ) نگارنده جان. نقش کننده جان. آفریننده جان:
پادشاه پادشاهان جان نگار انس وجان
آنکه نامش بر زبان از آب حیوان خوشتر است.
بدر چاچی ( از بهار عجم ) ( از ارمغان آصفی ).
جان نگار. [ جان ْ ن ِ ] ( نف مرکب ) نگارنده جان. نقش کننده جان. آفریننده جان:
پادشاه پادشاهان جان نگار انس وجان
آنکه نامش بر زبان از آب حیوان خوشتر است.
بدر چاچی ( از بهار عجم ) ( از ارمغان آصفی ).
نگارنده جان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نشاط در دل و می در کف و طرب در جان نگار سرخوش و ما بیخود و ندیم خراب
💡 گفت رومی ای سخن را جان نگار تو ملک صید استی و یزدان شکار
💡 نظارگی به حیرته از آن صورتست و ما حیران جان نگاری کلک مصوریم
💡 بهار آمد بهار آمد بهار دل بهار دل نگار آمد نگار آمد نگار جان نگار جان
💡 تخت و تاج و ملک و هستی جمله را در هم شکن نقش و مهر نیستی و مفلسی بر جان نگار
💡 با خویستن به عشق تو گویم قوامیا بر جان نگار مهر نگاران جانفزای