لغت نامه دهخدا
تکاندن. [ ت َ دَ ] ( مص ) تکان دادن. تکانیدن:
آمدی لب بام قالیچه تکاندی
قالیچه گرد نداشت خودت نماندی.( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
تکاندن. [ ت َ دَ ] ( مص ) تکان دادن. تکانیدن:
آمدی لب بام قالیچه تکاندی
قالیچه گرد نداشت خودت نماندی.( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
(تَ دَ )(مص م. )حرکت دادن، جنباندن.
۱. حرکت دادن چیزی در جای خود، مانندِ جنباندن درخت، تکان دادن، جنباندن.
۲. به حرکت درآوردن چیزی به طور ناگهانی.
جنباندن، حرکت دادن چیزی درجای خودمانندجنباندن، کسی که چیزی راتکان بدهد، جنباننده، تکان داده شده
( مصدر ) ۱ - حرکت دادن تکان دادن جنباندن. ۲ - حرکت دادن و افشاندن محتویات چیزی بر زمین.
scrollare
حرکت دادن، جنباندن.
💡 نام بلغارستان برگرفته از قوم بلغار است، قبیله ای با ریشه های ترکی که اساس نخستین امپراتوری بلغارستان را پی ریختند. ریشه نام بلغار به درستی شناخته نیست و به دشواری می توان اشاره به آن را تا پیش از قرن چهارم میلادی یافت. با اینحال شاید این نام ریشه در واژه پیشاترکی بولغا داشته باشد که به معنای ترکیب کردن, تکاندن و به هم زدن بوده و واژه مشتق شده از آن "بولغاک" که به معنی شورش و بی نظمی است. این معنا را شاید بتوان تا شورشی، محرک یا ایجاد هرج و مرج گستراند