لغت نامه دهخدا
تنگ بخت. [ ت َ ب َ ] ( ص مرکب ) کم بخت و بی نصیب و بدبخت و تهی دست. ( ناظم الاطباء ):
مگر تنگ بختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟( بوستان ).رجوع به تنگ بختی و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
تنگ بخت. [ ت َ ب َ ] ( ص مرکب ) کم بخت و بی نصیب و بدبخت و تهی دست. ( ناظم الاطباء ):
مگر تنگ بختت فراموش شد
چو دستت در آغوش آغوش شد؟( بوستان ).رجوع به تنگ بختی و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رزقم چو یاقوت، از تنگ بختی خون جگر شد، آن هم به سختی