تن زن

لغت نامه دهخدا

تن زن. [ ت َ زَ ] ( نف مرکب ) خاموش شونده که فاعل است. ( برهان ذیل تن زدن ). تن زننده. کاهل. تن آسان:
کاهلی پیشه کردی ای تن زن
وای آن مرد، کو کم است از زن.سنائی.تن مزن پاس دار مر تن را
زآنکه بر سر زنند تن زن را.سنائی.خواست وقتی به عجز دینداری
ازیکی مالدار دیناری
گفت ار حق پرستی ای تن زن
دین ودنیا ز حق طلب نه ز من
گفت دین هست نیک و دنیا بد
نیک از او خواستن، بد از تو سزد
که مرا گفته اند کز پی دل
حق ز حق خواه و باطل از باطل.سنائی.رجوع به تن زدن شود.

فرهنگ فارسی

خاموش شونده ک فاعل است تن زننده.

جمله سازی با تن زن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با دلم گفتم که ای بسیار گوی چند گویی، تن زن و اسرار جوی

💡 نقد من با من ده آن خویش گیر ورنه تن زن ترک آن خویش گیر

💡 بر اساس سرشماری سال ۲۰۱۱، این شهر ۲۸۳۶۴۸ نفر جمعیت داشت که ۱۴۰۰۵۹ تن مرد و ۱۴۳۵۸۹ تن زن بودند.

💡 می‌گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر

💡 مستم، به کنارم خز و تن زن که درین وقت هرگز نشناسم که چه بود و چه کس ست این

💡 بیدل از افسانه‌ات عمری‌ست گوشم پر شده‌ست یک نفس تن زن‌ که ازخود بشنوم غوغای خویش

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز