تراشش

لغت نامه دهخدا

تراشش. [ ت َ ش ِ ] ( اِمص ) تراشیدن. || ( اِ ) صورت حکاکی شده. || قطعه ای از حجاری. || تراشه هر چیز و ستردگی. ( ناظم الاطباء ):
سیم و سنگ است پیش دیده آنک
هر تراشش ز کلک او گهر است.خاقانی.

فرهنگ فارسی

تراشیدن یا صورت حکاکی شده یا قلعه از حجاری یا تراشه هر چیز و ستردگی.

جمله سازی با تراشش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سیم و سنگ است پیشِ دیدهٔ آنک هر تراشش ز کلکِ او گهر است

💡 چونک تراشیده شده‌ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود

💡 سیم سنگ است پیش دیده از آنک هم تراشش زط کلک او گهر است