لغت نامه دهخدا
تخریف. [ ت َ ] ( ع مص ) خرف خواندن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). پیر فاسدعقل و فرتوت خواندن. ( آنندراج ). خرف خواندن کسی را. ( منتهی الارب ). نسبت دادن کسی را به تباه خردی از کلانسالی. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).
تخریف. [ ت َ ] ( ع مص ) خرف خواندن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). پیر فاسدعقل و فرتوت خواندن. ( آنندراج ). خرف خواندن کسی را. ( منتهی الارب ). نسبت دادن کسی را به تباه خردی از کلانسالی. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در روی دیگر انتشار این کتاب اعتراضات به تعریف یا تخریف تاریخ در دا بودهاست. انتشار این کتاب اعتراض افسران و تکاوران نیروی دریایی ارتش نسبت به تصویری که از ارتش در این کتاب ترسیم میشود را در پی داشت؛